پايان...
خوش بحال بعضيا
خوش بحال اونا كه جاري اند
اونا كه بالاتر مي پرند
اونا كه مي خندند
اونا كه مثل من نيستند
اونا كه تنها نيستند
اونا كه شعر نمي خونند
اونا كه اين نزديكيا نيستند
اونا كه نورند
اونا كه فرق دارند
خوش بحال اونا كه دل نمي بندند
اونا كه زياد دوست ندارند
اونا كه دلشون بي نيازه
اونا كه مادر دارند
اونا كه زياد ساده نيستند
اونا كه دنيا و آدماش رو دوست دارند
چه خوبه كه اونا اينجا نيستند...

شب بود؛
تاريك و سرد
غير از بغض،
غير از من،
چيزي با من نبود

من كه در فضايي نامفهوم پرسه ميزدم
در ازدحام سايههاي پوچ
فريادهاي گنگ، آههاي خشك
اشكهاي سرد، دردهاي سرخ
من يك كوچه بن بست بودم
من، خود شب بودم..

كه تو آمدي
باريدي بر كوير خشك تنم
تابيدي بر دل غبارگرفته و زخم خوردهام
من تازه شدم، سبز شدم
اي تمام روشنيها؛
تو پاكتر از آبي
و سبزتر از باغ
لطيفي مثل بهار
عميق مثل شب
دل انگيزتري از نيلوفر؛
مرا درك كن
مثل ادراك ماهي از آب
مثل تركيب نور و گياه

اي معناي اشتياق؛
بگو كدام راه به تو ميرسد
تا بگذرم از كوه و سايه و ديوار و سنگ
اي نسيم سبك
مرا ببر
به اوج هوا، به ابتداي سحر
ببر مرا تا انتهاي خواب...
اي معبد من؛
كاش بماني در وسعت بي اندازه رويايم
در ابعاد ذهنم
در مفهوم شعرم
بگذار بگويم كه تو را دوست دارم
به اندازه تمام پنجرهها
بيشتر از حجم يك كوچه
بيشتر از كبوترهاي ذهنم.

من در تو جا ميشوم؛
اي عشق ماندگار
كاش بماني در من...

زندگي مال شماست
عشق مال شماست
باغ سيب، سفر، بوسه
همه خوبيها
دنيا مال شماست...
اما من!
دنياي شما جايي براي من ندارد
جنس من از سايه نيست
من در هيچكس نميگنجم
من در هيچ آينهاي پيدا نيستم
من شايد عشق را نميفهمم
اما سيب را ميفهمم، شب را، حوض را، طلوع را...
من سنجاقك را دوست دارم، تنهايي مزرعه را، آواز دور را، و بوته خار...
من فقط در دورها زيبا ميشوم
فقط در رويا معني ميشوم؛ آنجاست كه روحم حل ميشود
كاش نشاني معبدي را ميدانستم

كاش تنهاتر ميشدم، روشنتر!
من، زن را نميفهمم بوسه را نميخواهم
كاش فردا صبح كه كنار باغچه مينشينم
گنجشكي تا نزديك من بيايد
لحظهاي نگاهم كند و بپرد، كه نگاهش تمام عشق است!

من اين عشق را ميفهمم
و موسيقي را؛ كه زبان قرنهاست
و صداي آب، كه موسيقي زمان است
راستي! كاش گربه روي ديوار، خرگوش را ميفهميد
كاش فردا همه زير باران بياييم.. اما...
ديري است روحم پر نميكشد
به دورها، به آبيهاي خيال
مدتي است صبح ديرتر ميآيد
و سياهي شب، خالص نيست
صبح، بهترين دوست من است
شب مثل مادرم ميماند؛
شب باراني... آه، چه ميشود!
آرزوي من اما دنيا نيست؛
باغ نيست، سفر نيست، بوسه نيست
آرزوي من شايد همان نگاه گنجشك باشد...
سايههاي بيحجم!
به زودي از ميان شما خواهم رفت
به سوي دورها؛ آبيهاي خيال...

ميترسم؛
ترس من شفاف نيست
ترسم از ثانيه هاست، ترسم از فرداها
ترسم از فاصله است
ترس من از اين است كه بگويم حرفي
و بسپارم دل را به كسي
كه دلش آبي نيست؛
ترس من از عدم باورهاست
ترسم از گفتن "دوستت دارم" ترسم از روياهاست
ترسم از نو شدن است، ترسم از پيوند است
نكند باد نيايد،
نكند در خواب جهان خواب بمانم!
مي توان تنها ماند
مثل يك مزرعه، يك معبد دور
مثل يك سنجاقك، مثل يك بوته خار..
مي توان تنها ماند؛
و نترسيد...

بيا با من
بيا تا با هم به استقبال درختان بلند برويم
به استقبال برگ هاي زرد و نارنجي
سياهي چشمان كبوتر
هجوم ابرها و قطرات باران...
بيا در سبزه هاي فردا بدويم
در آيينه صبح بخنديم
و شعر را باور كنيم
بيا تا با هم به ساحل نيلوفري دريا برويم
و صدف هاي آرزو را جمع كنيم
قصر شني بسازيم
و دستانمان را روي آتش عشق گرم كنيم
مي خواهم ماهي قرمز تنگ را به دريا بيندازم
تا برايم دعا كند

بيا تا دنبال پروانه ها بدويم
بيا زير باران خيس شويم
بيا شعر بخوانيم
بيا گريه كنيم
بيا تا با هم به استقبال درختان بلند برويم...

جاي من، جايي ديگر است
جايي دور...
جايي نزديك درختان بلند
كنار بركهاي آرام
كنار جست و خيز ماهيان؛
جاي من كنار لانهي گنجشكهاست
كنار ظرف غذاي خرگوشها، خاك بازي بلدرچينها
جاي من گاهي نزديك ابرهاست
و گاهي نزديك ستارهي بادبادكي
جاي من هنگام طلوع، بالاي كوهي است...
جاي من، ميان حياط يك خانهي قديمي است
فضايي مرطوب و معطر، كنار گلدانهاي مادربزرگ
جاي من روي چمن هاست
جاي من كنار جادهاي خلوت و بي انتهاست..
جاي من، كنار آتشي در زمستان است
جاي من، جايي است كه هيچكس نيست
جاي من، كنار گياه و خاك و آب و هواست
جاي من، خود روياست؛
جاي من، كنار هيچكس نيست...
از اون، واسه اون...
فكر مي كردم، احساس مي كردم
يادش بخير؛ دوستش داشتم...
سوار بر بالهاي خيال
سفر ميكنم
سبك و بي غم
دور از رهگذران
ميروم تا دشت فرداها...
تا كلبهي كوچكمان راهي نيست
پشت پنجرهي آبياش
پر از تماشا ميشوم
و غرق در احساس گلي
كه از باغچهي صبح چيدهام
كلبهام از جنس درياست
و به وسعت بيكران
ولي افسوس
كه در حسرت آن چشمان روشن
ماندهام...
جملهاي سبز
قطره اي عشق...
از من و رويا بگذر
بگذارم در شب
در كنار گل سرخ
پشت يك پنجره از جنس بهار

بگذارم تنها
در ميان يك دشت
كه در آن وسعت رويا
به اندازهي يك ذهن پر از نقاشي است
بگذارم در شب
بگذارم تنها...

خدايا!
همه خوبيهات مال منه؛
همه قشنگيهات
همه روياهاي آبي مال منه...
عطر خوش روياها
حس خوب دوست داشتن
من،
خدا،
و يك فرشته...
از اتاقي روشن
از پس پنجره تنهايي
آسمان را ديدم
چشم خيسش، دل تبدارش را فهميدم
كوه را، خاطره ها
برف را، باران را
ابر را فهميدم
قلب يك سنجاقك
روح يك قطرهي آب
وحشت تنهايي
حس شعر تازه
كاغذ و صبح و قلم
همهي خوبيها، عشق را فهميدم
و دلم را
كه پر از فرياد است؛
و به من ميگويد، صبح همين نزديكي است
ولي افسوس كه نفهميد كسي
لحظات بيرنگ
روزهاي تكراري
هيچ چيزي نيست
هيچ كسي نيست؛
بيهوده تكرار ميشوم...
ذهن من زيباست
حتي در سردي و تاريكي شب
امشب، روياها نزديك اند
و فضا آبي است؛
ذهن من زيباست
حتي وقتي صداي نفس گرگهاي گرسنه
ديگر دور نيستم
من به تو نزديکم
ديگر فاصله اي نيست
تو را مي بينم ,در همه جا و همه چيز
در انعکاس آب
در لطافت باران
در طلوع صبح
من فقط تو را مي بينم و تنها تو را دارم
پس دستانم را بگير و با من بمان
با تو بودن شيرين است
دشتي تاريك
و بچه روبهي نا آرام
كه جيغ كشان به سوي ناكجاها مي دود؛
سكوت هميشگي من
تاريكي شب، و اندك نور ماه
چه كنم با اين روح نا آرام...
دنيا، آدمها
اتاق من؛
روز به روز كوچكتر مي شوند
و خيالات من بزرگتر؛
خدايا؛
در اين دنياي تاريك و سرد
در كوچه هاي تنگ و تارگرفته
از لابلاي آدمهايي از جنس هيچ
دوان دوان
به دنبال همان پنجره مي گردم
كه رو به روياها و فرداها
باز مي شود...

در هيچستان من گويي همه خوابند
گلها همه خارند
ماهي ها همه دلتنگ
پرنده ها بي بالند
اينجا هيچكس رنگ را نمي فهمد
نه خبري است از آفتاب، نه خبري از مهتاب
نه شيريني است نه فرهاد
همه جا تاريك است
همه جا خاموش؛
اينجا چيزي نيست
اينجا هيچستان من است...
و در نهايت تنهايي
به آسمان خيال رفت
و به فرداي نزديك رسيد
شايد تنها فايده تنهايي همين باشد...
و از اين هواي مه آلود دور و دورتر شوم
بالاي اين آسمان، دنياي ديگري است
دنيايي به پاكي همان چشمان روشن
دنيايي پر از عشق
دنيايي پر از خنكي
دنيايي پر از خدا...
نسيم خنكي از دوردست مي وزد
صبحي دل انگيز، آسماني صاف و روشن
بوي خاك و علف
جر يان پرهيجان آب
كوچه باغهاي سبز و خنك
بازي سنجاقك ها
آرامش مرغان سپيد
و من؛
كه پر از خيالات آبي، به دنبال فرداها مي گردم...
از تاريكي، از ترس
و رفت
به سوي سرزمين هاي ناشناخته
و معبدهاي دور...

و بي نهايتي نزديك
كوچك و بزرگ؛ همه در نزديكي بي نهايت...
نور و عشق، فقط خداست!
نزديك نزديك
نور و عشق...
ذهن مضطرب مي شود و تمام وجود انسان را ترسي عجيب و شايد زيبا فرا مي گيرد.
پس بايد به ذهن فضاي بيشتري بدهيم و آينده را دست يافتني تر ببينيم؛
اميدوار باشيم، بمانيم و تغيير كنيم...
عظمتي نهفته است
كه فقط چشمان باز آن را ميبينند...

