تمام زندگيام در دو كلمه خلاصه شد:
خواستن، نرسيدن...
براي مدت طولانيتري ميتوانيم آدم خوبي باشيم!
چشمان من هميشه باز است هرگز پلك نميزنم
چشمان تو را، دستان تو را ميبينم
تو هنوز ماندهاي
ديگر صدا و تصويرت مبهم نيست
آري بهار در راه است
پروانهها هنوز هم پرواز ميكنند، ابرها هنوز هم گريستن را بلدند
ميتوان هنوز هم قلبهايي پر از عاطفه پيدا كرد
من آيينهي تو را ميبينم
ابديت همينجاست حتي اگر شب، بي ستاره باشد
حتي اگر زندگي و عشق و مرگ، دام باشند
تو آزادي
تو از عشق نميترسي
تو زندهاي
تو مثل همان ستارهي پرشتاب، جاودانهاي
قبل از تو چيزي آغاز نشد
تو هنوز بالهايت را گم نكردهاي آسمان به تو نزديك است
گرچه از فصل تنهايي آمدهاي اما من تو را ميشناسم
خاطرات پر از عشق تو هنوز توي آن قاب است
اتاق تو تاريك نيست، دفتر خاطراتت باز است
لحظهها پر از معنياند
پس كمكم كن
كمكم كن تا آزاد باشم
كمكم كن از عشق نترسم
من هم ميخواهم بال داشته باشم
ديگر نميخواهم تنها باشم
عبور ثانيهها در يك صف طولاني
مرا آزار ميدهد
مجبور به عبور هستيم
در كنار ثانيهها، همراه ثانيهها
يك باران آبي
يك گل شيشهاي
يك آسمان صورتي
يك سيب سفيد
يك عشق مقدس
همه را در خواب ميتوان ديد...
باز هم عيد شده بود
ولي ما سفرهي هفت سين نداشتيم
حتي ماهي هم نداشتيم
اما شيشههاي خانهمان را تميز كرده بوديم
فرش ها را در باد تكانده بوديم
كف سنگي حياط و ايوان را با آب شسته بوديم
باغچه را هم بيل زده بوديم
همه چيز قشنگتر شده بود
پس چرا هيچ كس به ما نگفت عيدتان مبارك!
مگر عيد نشده بود؟
مگر ما شيشه هاي خانه مان را تميز نكرده بوديم؟...
لذت نو شدن
لذت پريدن
لذت خوشبو شدن
لذت رقصيدن در باد
همه زيباست
تو را هم دوست دارم

