تبليغاتX
ساعت پنج عصر...

شاخه گلهاي روشن شما را روي طاقچه بلند اتاقم گذاشته ام

   و هر شب آنها را مي شمارم...

نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385  توسط من  | 


شب بود و ماه از پشت شاخه‌ها پيدا

      چه زيبا بود لالايي جيرجيرك براي اهالي خانه...

همه خواب بودند

   و ياد تو مثل هميشه با من بود

    مرور خاطرات و لحظه هاي گذشته

                     چقدر شيرين و سبز بودند...

   ياد آن صداي آشنا

              آن دردهاي مشترك...

 

آري!  من خوشبختم.

نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385  توسط من  |