ميترسم؛
ترس من شفاف نيست
ترسم از ثانيه هاست، ترسم از فرداها
ترسم از فاصله است
ترس من از اين است كه بگويم حرفي
و بسپارم دل را به كسي
كه دلش آبي نيست؛
ترس من از عدم باورهاست
ترسم از گفتن "دوستت دارم" ترسم از روياهاست
ترسم از نو شدن است، ترسم از پيوند است
نكند باد نيايد،
نكند در خواب جهان خواب بمانم!
مي توان تنها ماند
مثل يك مزرعه، يك معبد دور
مثل يك سنجاقك، مثل يك بوته خار..
مي توان تنها ماند؛
و نترسيد...

بيا با من
بيا تا با هم به استقبال درختان بلند برويم
به استقبال برگ هاي زرد و نارنجي
سياهي چشمان كبوتر
هجوم ابرها و قطرات باران...
بيا در سبزه هاي فردا بدويم
در آيينه صبح بخنديم
و شعر را باور كنيم
بيا تا با هم به ساحل نيلوفري دريا برويم
و صدف هاي آرزو را جمع كنيم
قصر شني بسازيم
و دستانمان را روي آتش عشق گرم كنيم
مي خواهم ماهي قرمز تنگ را به دريا بيندازم
تا برايم دعا كند

بيا تا دنبال پروانه ها بدويم
بيا زير باران خيس شويم
بيا شعر بخوانيم
بيا گريه كنيم
بيا تا با هم به استقبال درختان بلند برويم...


