شب بود؛
تاريك و سرد
غير از بغض،
غير از من،
چيزي با من نبود

من كه در فضايي نامفهوم پرسه ميزدم
در ازدحام سايههاي پوچ
فريادهاي گنگ، آههاي خشك
اشكهاي سرد، دردهاي سرخ
من يك كوچه بن بست بودم
من، خود شب بودم..

كه تو آمدي
باريدي بر كوير خشك تنم
تابيدي بر دل غبارگرفته و زخم خوردهام
من تازه شدم، سبز شدم
اي تمام روشنيها؛
تو پاكتر از آبي
و سبزتر از باغ
لطيفي مثل بهار
عميق مثل شب
دل انگيزتري از نيلوفر؛
مرا درك كن
مثل ادراك ماهي از آب
مثل تركيب نور و گياه

اي معناي اشتياق؛
بگو كدام راه به تو ميرسد
تا بگذرم از كوه و سايه و ديوار و سنگ
اي نسيم سبك
مرا ببر
به اوج هوا، به ابتداي سحر
ببر مرا تا انتهاي خواب...
اي معبد من؛
كاش بماني در وسعت بي اندازه رويايم
در ابعاد ذهنم
در مفهوم شعرم
بگذار بگويم كه تو را دوست دارم
به اندازه تمام پنجرهها
بيشتر از حجم يك كوچه
بيشتر از كبوترهاي ذهنم.

من در تو جا ميشوم؛
اي عشق ماندگار
كاش بماني در من...

زندگي مال شماست
عشق مال شماست
باغ سيب، سفر، بوسه
همه خوبيها
دنيا مال شماست...
اما من!
دنياي شما جايي براي من ندارد
جنس من از سايه نيست
من در هيچكس نميگنجم
من در هيچ آينهاي پيدا نيستم
من شايد عشق را نميفهمم
اما سيب را ميفهمم، شب را، حوض را، طلوع را...
من سنجاقك را دوست دارم، تنهايي مزرعه را، آواز دور را، و بوته خار...
من فقط در دورها زيبا ميشوم
فقط در رويا معني ميشوم؛ آنجاست كه روحم حل ميشود
كاش نشاني معبدي را ميدانستم

كاش تنهاتر ميشدم، روشنتر!
من، زن را نميفهمم بوسه را نميخواهم
كاش فردا صبح كه كنار باغچه مينشينم
گنجشكي تا نزديك من بيايد
لحظهاي نگاهم كند و بپرد، كه نگاهش تمام عشق است!

من اين عشق را ميفهمم
و موسيقي را؛ كه زبان قرنهاست
و صداي آب، كه موسيقي زمان است
راستي! كاش گربه روي ديوار، خرگوش را ميفهميد
كاش فردا همه زير باران بياييم.. اما...
ديري است روحم پر نميكشد
به دورها، به آبيهاي خيال
مدتي است صبح ديرتر ميآيد
و سياهي شب، خالص نيست
صبح، بهترين دوست من است
شب مثل مادرم ميماند؛
شب باراني... آه، چه ميشود!
آرزوي من اما دنيا نيست؛
باغ نيست، سفر نيست، بوسه نيست
آرزوي من شايد همان نگاه گنجشك باشد...
سايههاي بيحجم!
به زودي از ميان شما خواهم رفت
به سوي دورها؛ آبيهاي خيال...


