شب بود؛
تاريك و سرد
غير از بغض،
غير از من،
چيزي با من نبود

من كه در فضايي نامفهوم پرسه ميزدم
در ازدحام سايههاي پوچ
فريادهاي گنگ، آههاي خشك
اشكهاي سرد، دردهاي سرخ
من يك كوچه بن بست بودم
من، خود شب بودم..

كه تو آمدي
باريدي بر كوير خشك تنم
تابيدي بر دل غبارگرفته و زخم خوردهام
من تازه شدم، سبز شدم
اي تمام روشنيها؛
تو پاكتر از آبي
و سبزتر از باغ
لطيفي مثل بهار
عميق مثل شب
دل انگيزتري از نيلوفر؛
مرا درك كن
مثل ادراك ماهي از آب
مثل تركيب نور و گياه

اي معناي اشتياق؛
بگو كدام راه به تو ميرسد
تا بگذرم از كوه و سايه و ديوار و سنگ
اي نسيم سبك
مرا ببر
به اوج هوا، به ابتداي سحر
ببر مرا تا انتهاي خواب...
اي معبد من؛
كاش بماني در وسعت بي اندازه رويايم
در ابعاد ذهنم
در مفهوم شعرم
بگذار بگويم كه تو را دوست دارم
به اندازه تمام پنجرهها
بيشتر از حجم يك كوچه
بيشتر از كبوترهاي ذهنم.

من در تو جا ميشوم؛
اي عشق ماندگار
كاش بماني در من...


