از اتاقي روشن
از پس پنجره تنهايي
آسمان را ديدم
چشم خيسش، دل تبدارش را فهميدم
كوه را، خاطره ها
برف را، باران را
ابر را فهميدم
قلب يك سنجاقك
روح يك قطرهي آب
وحشت تنهايي
حس شعر تازه
كاغذ و صبح و قلم
همهي خوبيها، عشق را فهميدم
و دلم را
كه پر از فرياد است؛
و به من ميگويد، صبح همين نزديكي است
ولي افسوس كه نفهميد كسي
نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386  توسط من
|

