سوار بر بالهاي خيال
سفر ميكنم
سبك و بي غم
دور از رهگذران
ميروم تا دشت فرداها...
تا كلبهي كوچكمان راهي نيست
پشت پنجرهي آبياش
پر از تماشا ميشوم
و غرق در احساس گلي
كه از باغچهي صبح چيدهام
كلبهام از جنس درياست
و به وسعت بيكران
ولي افسوس
كه در حسرت آن چشمان روشن
ماندهام...
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386  توسط من
|

